سه شنبه دهم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 2:41 توسط لیلا
|
ابرجوانی درمیان توفان بزرگی برفرازدریای مدیترانه به دنیا آمد.اماحتی فرصت
نداشت درآنجا رشدکندزیرا بادی قوی تمام ابرهارابه سوی افریقاکشاند.
به محض اینکه ابرهابه قاره افریقارسیدندآب وهواتغییرکرد.
آفتابی روشن درآسمان میدرخشیدودرزیرآن شن های طلایی صحراقرارداشتند.ازآنجایی
که تقریبادرصحراهیچگاه باران نمیباردبادهمچنان ابرها رابه سوی جنگل های جنوب
کشاند.
ابرجوان تصمیم گرفت والدین ودوستانش راترک کندتابه کشف جهان بپردازد.
بادفریادزد:((چه میکنی.صحرادرهمه جایکسان است.دوباره به دیگرابرهاملحق شوتابه
افریقای مرکزی برویم.آنجاکوههاودرختان خارق العاده ای دارد!))
اما ابرجوان وسرکش نافرمانی کرد.به تدریج پایین آمدتانسیم ملایمی رایافت که
اورابرفراز شن های طلایی به پروازدرآورد.پس از مدتی متوجه شدیکی ازتپه های شنی به
اومیخندد.
متوجه شدآن تپه نیزجوان است وبادی که ازآنجاگذشته آنرابه تازگی شکل داده است
وابرعاشق موهای طلایی تپه شد.
به تپه گفت((صبح بخیر زندگی آن پایین چطوراست!))
((من باتپه های دیگروخورشیدوبادوکاروانهایی که گاهی
ازاینجاعبورمیکنندمعاشرم.گاهی خیلی گرم میشوداماقابل تحمل است.زندگی آن
بالاچطوراست!))
((مااین بالاخورشیدوباد راهم داریم اماخوبی اش به این است که میتوانم
برفرازآسمانهاسفرکنم وچیزهای بیشتری راببینم.))
تپه گفت:زندگی من کوتاه است وقتی بادازجنگلهابازگرددمن ناپدیدخواهم شد.
((وآیااین مسئله توراغمگین میکند!))
((باعث میشودفکرکنم هیچ دلیلی برای زندگی ندارم))
((من هم همین احساس رادارم.به محض اینکه باد دیگری بیایدبه جنوب میروم وبه
باران تبدیل میشوم امااین سرنوشت من است))
تپه گفت:آیامیدانی ما درصحرابه باران میگوییم بهشت!
ابرباافتخارگفت:امامن نمیدانم میتوانم انقدرمهم شوم یانه
((ازتپه های مسن ترداستانهایی درموردباران شنیده ام.آنهامیگویندکه همه ماپس
ازباران پوشیده ازسبزه وگل میشویم.امامن تابه حال چنین چیزی راتجربه نکرده ام چون
درصحرابه ندرت باران میبارد))
اینک نوبت ابربودکه درنگ کند.لبخندی زدوگفت ((اگربخواهی همین حالامیتوانم
باران بررویت بریزم میدانم مدت زیادی نیست که اینجارسیده ام اماعاشقت هستم ودلم
میخواهدتاابداینجابمانم))
تپه گفت:اگرموهای سفیدزیبایت رابه باران تبدیل کنی خواهی مرد.
ابرگفت:عشق هیچگاه نمیمیرد.دگرگون میشود درضمن میخواهم نشانت بدهم بهشت چیست.
ابرباقطرات کوچک باران به نوازش تپه پرداخت تااینکه رنگین کمانی ظاهرشد.
روزبعدتپه کوچک پوشیده ازگل بود.ابرهای دیگرکه عازم افریقابودندتصورکردندآن
تپه پوشیده ازگل بخشی ازجنگلی است که دنبالش بودندوشروع کردندبه باریدن.20سال
بعدآن تپه به واحه ای تبدیل شدکه مسافران ازسایه درختانش تازه میشدند.ابر
وتمام اینهابه دلیل این بودکه روزی ابری عاشق شدونترسیدزندگیش رافدای عشقش
کند.
Normal
0
false
false
false
MicrosoftInternetExplorer4
/**/
ابرجوانی درمیان توفان بزرگی برفرازدریای مدیترانه به دنیا آمد.اماحتی فرصت
نداشت درآنجا رشدکندزیرا بادی قوی تمام ابرهارابه سوی افریقاکشاند.
/**/
به محض اینکه ابرهابه قاره افریقارسیدندآب وهواتغییرکرد.
/**/
آفتابی روشن درآسمان میدرخشیدودرزیرآن شن های طلایی صحراقرارداشتند.ازآنجایی
که تقریبادرصحراهیچگاه باران نمیباردبادهمچنان ابرها رابه سوی جنگل های جنوب
کشاند.
/**/
ابرجوان تصمیم گرفت والدین ودوستانش راترک کندتابه کشف جهان بپردازد.
/**/
بادفریادزد:((چه میکنی.صحرادرهمه جایکسان است.دوباره به دیگرابرهاملحق شوتابه
افریقای مرکزی برویم.آنجاکوههاودرختان خارق العاده ای دارد!))
/**/
اما ابرجوان وسرکش نافرمانی کرد.به تدریج پایین آمدتانسیم ملایمی رایافت که
اورابرفراز شن های طلایی به پروازدرآورد.پس از مدتی متوجه شدیکی ازتپه های شنی به
اومیخندد.
/**/
متوجه شدآن تپه نیزجوان است وبادی که ازآنجاگذشته آنرابه تازگی شکل داده است
وابرعاشق موهای طلایی تپه شد.
/**/
به تپه گفت((صبح بخیر زندگی آن پایین چطوراست!))
/**/
((من باتپه های دیگروخورشیدوبادوکاروانهایی که گاهی
ازاینجاعبورمیکنندمعاشرم.گاهی خیلی گرم میشوداماقابل تحمل است.زندگی آن
بالاچطوراست!))
/**/
((مااین بالاخورشیدوباد راهم داریم اماخوبی اش به این است که میتوانم
برفرازآسمانهاسفرکنم وچیزهای بیشتری راببینم.))
/**/
تپه گفت:زندگی من کوتاه است وقتی بادازجنگلهابازگرددمن ناپدیدخواهم شد.
/**/
((وآیااین مسئله توراغمگین میکند!))
/**/
((باعث میشودفکرکنم هیچ دلیلی برای زندگی ندارم))
/**/
((من هم همین احساس رادارم.به محض اینکه باد دیگری بیایدبه جنوب میروم وبه
باران تبدیل میشوم امااین سرنوشت من است))
/**/
تپه گفت:آیامیدانی ما درصحرابه باران میگوییم بهشت!
/**/
ابرباافتخارگفت:امامن نمیدانم میتوانم انقدرمهم شوم یانه
/**/
((ازتپه های مسن ترداستانهایی درموردباران شنیده ام.آنهامیگویندکه همه ماپس
ازباران پوشیده ازسبزه وگل میشویم.امامن تابه حال چنین چیزی راتجربه نکرده ام چون
درصحرابه ندرت باران میبارد))
/**/
اینک نوبت ابربودکه درنگ کند.لبخندی زدوگفت ((اگربخواهی همین حالامیتوانم
باران بررویت بریزم میدانم مدت زیادی نیست که اینجارسیده ام اماعاشقت هستم ودلم
میخواهدتاابداینجابمانم))
/**/
تپه گفت:اگرموهای سفیدزیبایت رابه باران تبدیل کنی خواهی مرد.
/**/
ابرگفت:عشق هیچگاه نمیمیرد.دگرگون میشود درضمن میخواهم نشانت بدهم بهشت چیست.
/**/
ابرباقطرات کوچک باران به نوازش تپه پرداخت تااینکه رنگین کمانی ظاهرشد.
/**/
روزبعدتپه کوچک پوشیده ازگل بود.ابرهای دیگرکه عازم افریقابودندتصورکردندآن
تپه پوشیده ازگل بخشی ازجنگلی است که دنبالش بودندوشروع کردندبه باریدن.20سال
بعدآن تپه به واحه ای تبدیل شدکه مسافران ازسایه درختانش تازه میشدند.ابر
/**/
وتمام اینهابه دلیل این بودکه روزی ابری عاشق شدونترسیدزندگیش رافدای عشقش
کند.
/**/
/**/