دوشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۱ ساعت 15:54 توسط لیلا | 

بلبلی بودم وگشتم به غلط عاشق خس

                   بلبل وعشق خس وخارغلط باشدوبس
دوشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۱ ساعت 15:51 توسط لیلا | 

 


شبچراغ خلوت شب زنده دارانم چوشمع

                   وزشب آویزان وازاخترشمارانم چوشمع

هرکه بختش یار،شمع بزم خودیابدمرا

                   اختری دراختیاربختیارانم چوشمع  

میهمان محفل صحرانشینانم چوماه

                   میزبان منزل محمل سوارانم چوشمع

مرهم زخم وگزندخارزارانم چوگل

                   محرم رازونیاز رازدارانم چوشمع

گوهراشگم نثارهرعروس بی جهیز

                   این جهازم بس که ازگوهرنثارانم چوشمع

آرزوها،نعش وچون پروانگانم پیش پا

                   من به اشگ وآهشان ازسوگوارانم چوشمع

گرچه میگویند:بالای سیاهی رنگ نیست

                  من به زنگارشب از زرین نگارانم چوشمع

باهمان دلسوزی ودمسازی دیروز هنوز

                  شبچراغ شب نشینی های یارانم چوشمع

تازه هم ازکهنه زایدگوچراغ برق باش

                 شعرنوهم شان من کزکهنه کارانم چوشمع

تابرویانم گل ازکانون عشقی آتشین

                  درهم آمیزد شراربرق وبارانم چوشمع

 

شهریار(افتخار شهرم)

 

شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 23:36 توسط لیلا | 

مهمانی ازمراکش می آیدوداستان عجیبی درمورداینکه بعضی ازقبایل صحرا چه استنباطی ازگناه نخستین دارند،تعریف می کند.

 

جمعه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 2:49 توسط لیلا | 

حکایت11*

زشت رویی درآینه به خود نگاه میکردومیگفت:«خدایاشکرت که
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 20:52 توسط لیلا | 

پسری به مادربزرگش نگاه میکردکه مشغول نوشتن نامه ای بود.

سرانجام پرسید:

«آیامشغول نوشتن درموردکارهایمان هستی؟آیادرباره من مینویسی؟»

چهارشنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 19:12 توسط لیلا | 

حکایت6*

ابونواس مستی رادیدوازدیدن اوتعجب کردوبه خنده افتاد.ازاوپرسیدند: «چرامیخندی؟توکه خودت هرروزماننداین

شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 20:30 توسط لیلا | 

وان همیشه عادت داشت درمراسم روزهای 1شنبه کلیساشرکت کندامابه تدریج احساس کردکشیش حرفهای تکراری میزندوبه همین دلیل دیگربه کلیسا نرفت.

پنجشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 14:58 توسط لیلا | 

حکایت1

مردی کوتاه قامت نزدنوشیروان آمدوازستمی که براورفته بودشکایت کرد.نوشیروان گفت((دراین دنیاکسی نمیتواندبرکوتاه

سه شنبه دهم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 2:41 توسط لیلا | 

ابرجوانی درمیان توفان بزرگی برفرازدریای مدیترانه به دنیا آمد.اماحتی فرصت نداشت درآنجا رشدکندزیرا بادی قوی تمام ابرهارابه سوی افریقاکشاند.

به محض اینکه ابرهابه قاره افریقارسیدندآب وهواتغییرکرد.

آفتابی روشن درآسمان میدرخشیدودرزیرآن شن های طلایی صحراقرارداشتند.ازآنجایی که تقریبادرصحراهیچگاه باران نمیباردبادهمچنان ابرها رابه سوی جنگل های جنوب کشاند.

ابرجوان تصمیم گرفت والدین ودوستانش راترک کندتابه کشف جهان بپردازد.

بادفریادزد:((چه میکنی.صحرادرهمه جایکسان است.دوباره به دیگرابرهاملحق شوتابه افریقای مرکزی برویم.آنجاکوههاودرختان خارق العاده ای دارد!))

اما ابرجوان وسرکش نافرمانی کرد.به تدریج پایین آمدتانسیم ملایمی رایافت که اورابرفراز شن های طلایی به پروازدرآورد.پس از مدتی متوجه شدیکی ازتپه های شنی به اومیخندد.

متوجه شدآن تپه نیزجوان است وبادی که ازآنجاگذشته آنرابه تازگی شکل داده است وابرعاشق موهای طلایی تپه شد.

به تپه گفت((صبح بخیر زندگی آن پایین چطوراست!))

((من باتپه های دیگروخورشیدوبادوکاروانهایی که گاهی ازاینجاعبورمیکنندمعاشرم.گاهی خیلی گرم میشوداماقابل تحمل است.زندگی آن بالاچطوراست!))

((مااین بالاخورشیدوباد راهم داریم اماخوبی اش به این است که میتوانم برفرازآسمانهاسفرکنم وچیزهای بیشتری راببینم.))

تپه گفت:زندگی من کوتاه است وقتی بادازجنگلهابازگرددمن ناپدیدخواهم شد.

((وآیااین مسئله توراغمگین میکند!))

((باعث میشودفکرکنم هیچ دلیلی برای زندگی ندارم))

((من هم همین احساس رادارم.به محض اینکه باد دیگری بیایدبه جنوب میروم وبه باران تبدیل میشوم امااین سرنوشت من است))

تپه گفت:آیامیدانی ما درصحرابه باران میگوییم بهشت!

ابرباافتخارگفت:امامن نمیدانم میتوانم انقدرمهم شوم یانه

((ازتپه های مسن ترداستانهایی درموردباران شنیده ام.آنهامیگویندکه همه ماپس ازباران پوشیده ازسبزه وگل میشویم.امامن تابه حال چنین چیزی راتجربه نکرده ام چون درصحرابه ندرت باران میبارد))

اینک نوبت ابربودکه درنگ کند.لبخندی زدوگفت ((اگربخواهی همین حالامیتوانم باران بررویت بریزم میدانم مدت زیادی نیست که اینجارسیده ام اماعاشقت هستم ودلم میخواهدتاابداینجابمانم))

تپه گفت:اگرموهای سفیدزیبایت رابه باران تبدیل کنی خواهی مرد.

ابرگفت:عشق هیچگاه نمیمیرد.دگرگون میشود درضمن میخواهم نشانت بدهم بهشت چیست.

ابرباقطرات کوچک باران به نوازش تپه پرداخت تااینکه رنگین کمانی ظاهرشد.

روزبعدتپه کوچک پوشیده ازگل بود.ابرهای دیگرکه عازم افریقابودندتصورکردندآن تپه پوشیده ازگل بخشی ازجنگلی است که دنبالش بودندوشروع کردندبه باریدن.20سال بعدآن تپه به واحه ای تبدیل شدکه مسافران ازسایه درختانش تازه میشدند.ابر

وتمام اینهابه دلیل این بودکه روزی ابری عاشق شدونترسیدزندگیش رافدای عشقش کند.

 

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 /**/

ابرجوانی درمیان توفان بزرگی برفرازدریای مدیترانه به دنیا آمد.اماحتی فرصت نداشت درآنجا رشدکندزیرا بادی قوی تمام ابرهارابه سوی افریقاکشاند.

/**/

به محض اینکه ابرهابه قاره افریقارسیدندآب وهواتغییرکرد.

/**/

آفتابی روشن درآسمان میدرخشیدودرزیرآن شن های طلایی صحراقرارداشتند.ازآنجایی که تقریبادرصحراهیچگاه باران نمیباردبادهمچنان ابرها رابه سوی جنگل های جنوب کشاند.

/**/

ابرجوان تصمیم گرفت والدین ودوستانش راترک کندتابه کشف جهان بپردازد.

/**/

بادفریادزد:((چه میکنی.صحرادرهمه جایکسان است.دوباره به دیگرابرهاملحق شوتابه افریقای مرکزی برویم.آنجاکوههاودرختان خارق العاده ای دارد!))

/**/

اما ابرجوان وسرکش نافرمانی کرد.به تدریج پایین آمدتانسیم ملایمی رایافت که اورابرفراز شن های طلایی به پروازدرآورد.پس از مدتی متوجه شدیکی ازتپه های شنی به اومیخندد.

/**/

متوجه شدآن تپه نیزجوان است وبادی که ازآنجاگذشته آنرابه تازگی شکل داده است وابرعاشق موهای طلایی تپه شد.

/**/

به تپه گفت((صبح بخیر زندگی آن پایین چطوراست!))

/**/

((من باتپه های دیگروخورشیدوبادوکاروانهایی که گاهی ازاینجاعبورمیکنندمعاشرم.گاهی خیلی گرم میشوداماقابل تحمل است.زندگی آن بالاچطوراست!))

/**/

((مااین بالاخورشیدوباد راهم داریم اماخوبی اش به این است که میتوانم برفرازآسمانهاسفرکنم وچیزهای بیشتری راببینم.))

/**/

تپه گفت:زندگی من کوتاه است وقتی بادازجنگلهابازگرددمن ناپدیدخواهم شد.

/**/

((وآیااین مسئله توراغمگین میکند!))

/**/

((باعث میشودفکرکنم هیچ دلیلی برای زندگی ندارم))

/**/

((من هم همین احساس رادارم.به محض اینکه باد دیگری بیایدبه جنوب میروم وبه باران تبدیل میشوم امااین سرنوشت من است))

/**/

تپه گفت:آیامیدانی ما درصحرابه باران میگوییم بهشت!

/**/

ابرباافتخارگفت:امامن نمیدانم میتوانم انقدرمهم شوم یانه

/**/

((ازتپه های مسن ترداستانهایی درموردباران شنیده ام.آنهامیگویندکه همه ماپس ازباران پوشیده ازسبزه وگل میشویم.امامن تابه حال چنین چیزی راتجربه نکرده ام چون درصحرابه ندرت باران میبارد))

/**/

اینک نوبت ابربودکه درنگ کند.لبخندی زدوگفت ((اگربخواهی همین حالامیتوانم باران بررویت بریزم میدانم مدت زیادی نیست که اینجارسیده ام اماعاشقت هستم ودلم میخواهدتاابداینجابمانم))

/**/

تپه گفت:اگرموهای سفیدزیبایت رابه باران تبدیل کنی خواهی مرد.

/**/

ابرگفت:عشق هیچگاه نمیمیرد.دگرگون میشود درضمن میخواهم نشانت بدهم بهشت چیست.

/**/

ابرباقطرات کوچک باران به نوازش تپه پرداخت تااینکه رنگین کمانی ظاهرشد.

/**/

روزبعدتپه کوچک پوشیده ازگل بود.ابرهای دیگرکه عازم افریقابودندتصورکردندآن تپه پوشیده ازگل بخشی ازجنگلی است که دنبالش بودندوشروع کردندبه باریدن.20سال بعدآن تپه به واحه ای تبدیل شدکه مسافران ازسایه درختانش تازه میشدند.ابر

/**/

وتمام اینهابه دلیل این بودکه روزی ابری عاشق شدونترسیدزندگیش رافدای عشقش کند.

/**/

 

/**/

دوشنبه نهم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 20:51 توسط لیلا | 
زنی بسیارمومن به پسری در خیابان گفت:((دلیل اینکه پادشاه قدرت فراوانی دارداین است که باشیطان هم پیمان شده است.))پسرک گیج شده بود.

دوشنبه نهم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 20:48 توسط لیلا | 
آموزگاری شاگردانش راجمع کردوازآنهاپرسید:
مشخصات
اين كوزه چومن عاشق زاري بودست
دربندسرزلف نگاري بودست
اين دسته كه برگردن اومي بيني
دستي است كه برگردن ياري بودست