مي گويند حدود700سال پيش ،در اصفهان مسجدي مي ساختند.
روز قبل از افتتاح مسجد،كارگران ومعماران جمع شده بودند وآخرين خرده كاري هاقربانت شوم
الساعه كه درايوان منزل باهمشيره همايوني به شكستن لبه نان مشغولم خبر رسيد كه شاهزاده موثق الدوله حاكم قم را كه به جرم رشاء وارتشاء معزول كرده بودم به توصيه عمه خود ابقاء فرموده وسخن هزل بر زبان رانده ايد.فرستادم تا اورا تحت الحفظ به تهران بياورندتا اعليحضرت بدانند،اداره امور مملكت به توصيه عمه وخاله نمي شود.
زياده جسارت است-تقي
مردكي راچشم دردخاست،پيش بيطار(دام پزشك) رفت كه دوا كن.بيطار از آنچه در چشم چارپاي ميكند،در ديده او كشيد وكورشد.حكومت به داور بردند؛گفت :برو هيچ تاوان نيست،اگر اين،خرنبودي پيش بيطار نرفتي.مقصود از اين سخن آنست تا بداني كه هر آنكه نا آزموده را كاربزرگ فرمايد،با آنكه ندامت برد،به نزديك خردمندان به خفّت راي منسوب گردد.
ندهد هوشمند روشن راي
بفرومايه كارهاي خطير
بورياباف(حصيرباف)اگرچه بافنده است
نبرندش به كارگاه حرير
برگرفته ازگلستان سعدي
سرهنگ زاده اي رابر در سراي اغلمش ديدم كه عقل وكياستي وفهم وفراستي زايدالوصف داشت هم از عهد خردي آثار بزرگي در ناصيه او پيدا
يكي از وزراء پيش ذوالنون مصري رفت وهمت خواست كه روزوشب به خدمت سلطان مشغولم وبخيرش اميدوار واز عقوبتش ترسان.
ذوالنون بگريست وگفت:اگرمن خداي را ،عَزَّوَجَلَّ،چنين پرستيدمي كه تو سلطان را،ازجمله صديقان بودمي.
گرنه اوميدوبيم راحت ورنج
پاي درويش برفلك بودي
ور وزير از خدابترسيدي
همچنان كزمَلِك،مَلَك بودي