سه شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 1:31 توسط لیلا | 

يكي از وزراء پيش ذوالنون مصري رفت وهمت خواست كه روزوشب به خدمت سلطان مشغولم وبخيرش اميدوار واز عقوبتش ترسان.

ذوالنون بگريست وگفت:اگرمن خداي را ،عَزَّوَجَلَّ،چنين پرستيدمي كه تو سلطان را،ازجمله صديقان بودمي.

 

گرنه اوميدوبيم راحت ورنج

              پاي درويش برفلك بودي

ور وزير از خدابترسيدي

             همچنان كزمَلِك،مَلَك بودي

 

 

مشخصات
اين كوزه چومن عاشق زاري بودست
دربندسرزلف نگاري بودست
اين دسته كه برگردن اومي بيني
دستي است كه برگردن ياري بودست