يكي از ملوك عرب رنجوربود در حالت پيري واميد زندگاني قطع كرده،كه سواري از در درآمد وبشارت داد كه فلان قلعه را بدولت خداوند(پادشاه)گشاديم و دشمنان اسير آمدند وسپاه ورعيت آنطرف به جملگي مطيع فرمان گشتند :ملك نفسي سرد براورد وگفت:اين مژده مرانيست دشمنانم راست يعني وارثان مملكت.
بدين اميد به سرشد،دريغ،عمر عزيز
كه آنچه در دلم است از درم فراز آيد
اميدبسته برآمد ولي چه فايده زانك
اميدنيست كه عمر گذشته باز آيد
********
كوس رحلت بكوفت دست عجل
اي دو چشمم وداع سربكنيد
اي كف دست وساعد وبازو
همه توديع يكدگربكنيد
برمن اوفتاده دشمن كام
آخر اي دوستان گذر بكنيد
روزگارم بشدبه ناداني
من نكردم شما حذربكنيد
برگرفته از گلستان سعدي